آقا امیر حسین آقا امیر حسین ، تا این لحظه: 12 سال و 14 روز سن داره

گل پسر قند عسل

سفرهای بهاره

هوای فصل بهار همیشه آدمو هوایی می کنه. همیشه آدمو یه جوری درگیر خودش می کنه که چاره نداری غیر اینکه بزنی به کوه و دشت. امسال بهار علیرغم مشغله فراوون بابا سعید تا جایی که تونستیم از شرمندگی هوای بهاری در اومدیم. بعد از سفرهای نوروزی اواخر فروردین همراه باباجون اینا رفتیم ارسنجان. یه سفر کوتاه اما فوق العاده لذت بخش. طبیعت زیبا،هوا فرح بخش و میزبانان ما بسیار عزیز و خوش مشرب. گل گلاب مامان حسابی کیف کرد خصوصا که عرشیا جون دوست خیلی خوبی براش بود و آقا علیرضا هم حسابی هواشو داشت. یه گربه خپل هم از شب قبل مهمانشون شده بود که فک کنم بیچاره چربی خون گرفت از بس که امیر حسینو عرشیا بهش کوفته قلقلی دادن بخوره. این عکسا مربوط به طبیعت زیبای ...
16 خرداد 1393

پسر بهار

تلویزیون یه برنامه خیلی جالب پخش می کرد. روی مبل نشستم و محو تلویزیون شدم. امیرحسین دوید و اومد روی پام نشست. دستاشو حلقه کرد دور گردنم و هی یه چیزی می گفت . چند ثانیه اول محو تلویزیون بودم. یهو به خودم اومدم: جانم مامان چی میگی؟ قند عسل: دوست دالم . دوست دالم. مامان زلا دوست دالم. می خواستم بخورمش.محکم بغلش کردم : جون دلم منم دوست دارم. خدایا مامان یه پسر کوچولوی شیرین و مهربون بودن چه لذتی داره.هزار هزار بار شکرت. خدایا این هدیه بهاری رو حفظ کن و دلش رو مثل بهار همیشه شاد و شادی بخش و پر طراوت قرار بده.   ...
13 خرداد 1393

گل پونه

گل پونه نعنا پونه خدای من مهربونه به من یه بچه ای داده  گل داده غنچه ای داده خیلی قشنگه پسرم زبر و زرنگ پسرم می خندونه مامانو می خندونه بابا رو وقتی با هم می خندیم شکر می کنیم خدا رو باغ بابا جون توی این فصل حسابی قشنگ شده، هر گوشش گلی نشسته و روح آدمو صفا میده. اما هیچ کدوم از گلای باغ رنگ و بوی تو رو نداشتن . فدات بشم عزیزترینم. ...
5 خرداد 1393

پسرم بیا بزرگتر بشیم

گلکم آدما وقتی کوچیکن ، وقتی ظرف دلشون کوچیکه، بدی دیگرون بهمشون میریزه. اما وقتی بزرگ میشن ، وقتی می خوان دلشونو آسمونی کنن دیگه عبور یه تیکه ابر سیاه دل آزردشون نمی کنه. الان من خوشحالم و احساس می کنم روز خوبی رو گذروندم، نه به خاطر جاهایی که رفتم ونه به خاطر کسایی که دیدم بلکه به خاطر حس خوبی که از فکر کردن به کارای امروزم بهم دست میده. خوشحالم به این خاطر که می بینم عبور تیکه های سیاه ابر غمگینم نکرده. خوشحالم چون  با وجود دیدن آدمای ناخوشایند ناخوش نشدم. خوشحالم چون می بینم دیگه بدی آدم هایی که در حقشون خوبی کردم واسم خنده دار شده. خدایا شکرت . این حس خوب رو مدیون الطاف همیشگیه تو هستم. ممنون خدا جون. پسرم، نازنینم اینا...
3 خرداد 1393

25 ماهگیت مبارک کوچولوی قشنگم

25 ماهگیت مبارک عسلم.باورش برام سخته ولی تو 25 ماهه شدی. ماشالا  یادم میاد یه روزی حتی نمی تونستی درست دست و پاتو تکون بدی و اون قدر کوچیک و حساس بودی که همش می ترسیدم  آسیب ببینی. هستی مامان ، تو قرار بود روز 4 اردیبهشت به دنیا بیای اما شب 2 اردیبهشت دیگه تکون نمی خوردی و ورجه وورجه نمی کردی، منم حالم خوب نبود واسه همین فرداش با مامان جون و دایی احسان و عمه الهام(دختر عمه مامان) رفتیم بیمارستان . وقتی بهم گفتن باید همون روز عمل بشم خیلی ترسیدم . بابا سعید یاسوج بود . بابا جون تهران بود . دایی احمدرضا شهرکرد سربازی بود. پدرجون ، مادر جون ،عموها و عمه هم شیراز نبودن. از فامیلای درجه یک فقط مامان جون و دایی احسان و عموصادق شیر...
2 خرداد 1393
1